حرفهای دیشب من

آن مرد تا نیاید...
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

آن مرد تا نیاید...

 


comment نظرات ()
داستانهای ماهانتا – جلد اول – فصل ششم – اهداف
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

 

درست ظاهر کردن عکس



زمانی که به عنوان یک عکاس در بخش چاپ عکس اکنکار کار می‌کردم، شخصی

 یک سفارش کار آورد. و من با استفاده از دوربین بزرگ نشان دادم که چگونه

 می‌توانم با سریعترین امکان کار را انجام دهم. بهر حال می‌خواستم این نکته را

 بگویم که زمانهائیکه حواسم جمع بود همیشه کار را با نام سوگماد آغاز می‌کردم،

 اما زمانی نیز پیش می‌آمد که فراموش می‌کردم با نام سوگماد کار را آغاز کنم. و

 اینجا بود که حوادث خنده دار آغاز می‌شدند. و در واقع من کارها را برای

 رضایت خاطر مشتری انجام می‌دادم.

همین امر یعنی انجام کاری برای رضایت خاطر مشتری اوضاع را به شدت تغییر

 می‌داد. برای مثال ناگهان دوربین من از کار می‌افتاد یا نگاتیوهای عکاسیم به

 درستی ظاهر نمی‌شدند.

مجموعه عملیات مربوط به ظهور فیلم سه یا چهار دقیقه در زیر نور عادی به

 طول می‌انجامد ولی من تحت شرایط محدود و نور قرمز این کار را مجبور شدم

 بارها و بارها تکرار کنم. هنگامیکه ده الی پانزده دقیقه می‌گذشت و من زمان

 زیادی را از دست داده بودم، متوجه می‌شدم علت اینکه کارها به درستی پیش

 نمی‌رود این است که من به خاطر شخص دیگری آنرا انجام می‌دهم و فراموش

 کردم بنام سوگماد و بنام خداوند کارها را انجام دهم.

به محض اینکه متوجه این موضوع می‌شدم با خود می‌گفتم که با وجود تمام عجله

 ای که کرده ای ببین به کجا رسیده ای؟ پانزده دقیقه گذشته و اوضاع بدتر گشته

 است. لحظه ای صبر کن و دقت کن و کارت را درست انجام بده. کارت را به

 نام خداوند انجام بده. تفاوت آنرا خودتان تجربه خواهید کرد.

 


comment نظرات ()
چیزیم نیست...
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠

 چیزیم نیست...




comment نظرات ()
داستانهای ماهانتا – جلد اول – فصل چهارم – هارمونی
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠

 طرف دیگر طناب

 

روزی نویسنده یک مجله توریستی و دخترش می‌خواستند در مورد نوع کاری که

 آن روز انجام می‌دهند، تصمیم گیری کنند. از آنجا که پدر می‌دانست دخترش به

 بازی بیس‌بال علاقه‌مند است، از او پرسید: "دوست داری بازی رنجرهای

 تگزاس را تماشا کنی؟"

دختر پاسخ داد: "نه خیلی ممنون پدر"

پدر با تعجب پرسید: "چرا نه؟"

دختر پاسخ داد: "زیرا ترجیح می‌دهم در آنطرف طناب باشم."

پدر در حالی که به دخترش خیره شده بود سعی کرد منظور او را از این حرف

 بفهمد. زیرا می‌دانست که دخترش عاشق بازی بیس‌بال است. پس منظور او از

 اینکه می‌خواهد در آن طرف طناب باشد چیست؟

آیا این یکی از اصطلاحات جدید جوانان بود؟ تصمیم گرفت از دخترش این مسئله

 را سؤال کند.

دختر پاسخ داد: "یادتان هست که پارسال تابستان من و خواهر کوچکترم به تماشای

 فیلم برداری فیلم دالاس رفتیم؟"

پدر سر خود را تکان داده و منتظر بقیه داستان شد.

دختر اینگونه ادامه داد که جهت دور نگهداشتن تماشاچیان از صحنه، طنابی به

 دور آنجا کشیده بودند و او به همراه تماشاچیان آنطرف طناب ایستاده بود و ناظر

 رفت و آمدهای سریع کارکنان صحنه بود. آنروز بسیار هوا گرم بود و همه از

 جمله بازیگران در زیر نورافکن‌ها از شدت گرما عرق می‌ریختند و از آن روز

 به بعد او تصمیم می‌گیرد که اگر زمانی حق انتخاب داشته باشد، به جای اینکه

 ناظر انجام کارهایی باشد، خود مشغول انجام دادن آن کارها باشد. نهایتاً

 صحبتهای خود را اینگونه جمع بندی کرد: "ترجیح می‌دهم به جای اینکه شاهد

 بازی بیس بال باشم، مشغول بازی بیس بال باشم"

بدین گونه دختر متوجه دو نیرو در زندگی می‌شود، فعال و منفعل. اگر چه تماشا

 کردن بسیار لذت بخش است، ولی لذت واقعی شرکت کردن در بازی زندگی

 است. منفعل بودن به نوعی طفره رفتن و تعلل می‌باشد و انسان نیز به سادگی به

 این مرحله عادت کرده و وابسته به آن می‌شود. قطع وابستگی حاصل از این

 تعلل بسیار مهم است، زیرا روح را از قید جهان‌های پایین رها می‌سازد. سعی

 من در این است که بدین وسیله به شما الهامی‌جهت چگونه زیستن و لذت بردن

 از زندگی بدهم.

درست است که گاهی گرفتاری‌هایی پیش می‌آید، ولی این هم جزو بازی است.

 شما به عنوان روح، دینی به خود دارید، و آن هم شرکت در تجربه‌ی "زندگی

 کردن" و دریافت غنی‌ترین و کامل‌ترین تجارب است.


comment نظرات ()
تو به من خندیدی...
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠

تو به من خندیدی...

بهشت رزرو شده.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است .

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز ...
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان٬ غرق این پندارم
که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت ؟

 

 

جواب قصه از زبان دختر قصه :

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمی دانستی
باغبان
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را ٬ خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو ٬ تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان ٬ غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه ی خانه ما سیب نداشت ؟

 

 


comment نظرات ()
نمی دانم...
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

نمی دانم...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی ،دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند هردم

سکوت مرگبارم را...


comment نظرات ()
داستانهای ماهانتا – جلد دوم – فصل پنجم – تغییر
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

 

ارتعاشات هماهنگ



آیا تا به حال یک ماشین دست دوم تمیز از یک دوست خریداری کرده‌اید؟ حتماً از

خریدن ماشین دوستتان احساس امنیت کرده‌اید! شما می‌دانستید که او تمرینات اک

 را انجام می‌داده و مطمئن بودید که او در مورد شرایط این ماشین دروغ

 نمی‌گوید. حتی سوار ماشین شدید و مسافتی را با آن رانندگی کردید. وقتی

 دوستتان پیشنهاد فروش آنرا کرد، فوراً از این فرصت استفاده کردید. ولی وقتی

 ماشین را خریداری کردید، ناگهان اوضاع عوض شد. چرا؟ زیرا شما و آن

 ماشین باید با هم کنار می‌آمدید، ارتعاشات مالک قبلی با شما متفاوت بوده است.

عموماً تنها راهی که یک ماشین می‌تواند به صاحب جدیدش عادت کند، "تبدیل به

 احسن" کردن آن است. بدین معنا که بخشهای جدید برایش خریداری کنیم، پیچ و

 مهره‌های آنرا تعویض کرده و قطعاتی را که به تازگی صاحب آن نصب کرده

 است، عوض کنیم. تبدیل وسیله ای که با ارتعاشات شما هماهنگ شود، ممکن

است خیلی گران تمام شود. غالباً وقتی تعمیر آن پایان می‌یابد، ورشکست می‌شوید

 و وضعیت آن دستگاه از شما بهتر است.

معمولاً وقتی تفاوتی در آگاهی شما و دستگاهتان وجود دارد، این اتفاق می‌افتد. در

 واقع این ماشین نیست که دارای مراتب آگاهی است، بلکه روح صاحب قبلی

است که بر روی آن تأثیر دارد و هنوز دستگاه را در هماهنگی خوبی با خودش

نگه می‌دارد.

وقتی دستگاه تبدیل می‌شود، روح و ارتعاشات شما آنرا تا زمانی که تصمیم به

 فروش بگیرید، در جریان نگه می‌دارند. سپس شخص دیگری آنرا خریداری

 می‌کند. و این داستان مجدداً تکرار می‌شود.

 


comment نظرات ()
حلالم کن...........
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

حلالم کن...


comment نظرات ()
داستانهای ماهانتا – جلد سوم – فصل ششم – عادات و چرخه ها
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

 

کامل ساختن دوره‌ها


پس از شرکت در هر سمینار اک، من به شدت تحت تأثیر تعالیم اک قرار می‌گیرم

 و نمی‌دانم که با این حال متغییر خود چه کنم. مانند اینکه از یک لامپ 60 وات

 چندین برابر برق جاری می‌شود. من قادر به تحمل این مقدار انرژی نیستم در

 چنین روزهایی من مانند کسی هستم که دور خود می‌چرخد و سعی دارد تا راهی

 پیدا کند و از اک بخواهد تا این قدرت و انرژی را به کسانی که نیاز دارند،

 برساند.

این بار قرار بود در یک سمینار واقع در هاوایی شرکت داشته باشم و دچار این

 حالت شده بودم. یکی از کسانی که با من در آن سمینار شرکت داشت به من

 پیشنهاد کرد که من یک ویدئو کلوپ می‌شناسم و می‌توانیم با هم به آنجا برویم و

 من از پیشنهاد وی استقبال کردم و از اینکه می‌توانستم با رفتن به آنجا

 کمی‌استراحت کنم و انرژی خود را تخلیه کنم بی نهایت خوشحال بودم.

در "هانولولو" ترافیک بسیار سنگین است و ما در این فکر بودیم که از چه راهی

 به کلوپ رفته تا به ترافیک برخورد نکنیم. هر چه پیشتر می‌رفتیم سنگینی بار

 ترافیک بیشتر می‌شد. بطوری که چیزی نمانده بود تا منصرف شویم. ما قصد

 داشتیم کمی‌بعداز نیمه شب شهر را ترک کنیم. بنابراین دور زده و برگشتیم تا به

 هتل رفته و باروبنه سفر را جمع آوری کنیم و راهی فرودگاه شویم . اما به

 زودی متوجه شدیم که پرواز ما با سه ساعت تأخیر انجام خواهد شد و چون در

 آن وقت شب مشغله ای نداشتیم بنابراین تصمیم گرفتیم به ویدئو کلوپ برگردیم.

در این زمان من به یاد کار نیمه تمام خود افتادم که تأخیر در پرواز این امکان را

 فراهم کرده بود تا آن کار را به اتمام برسانم. و من از اینکه چنین حالتی را داشتم

 بسیار رضایتمند بودم، چون می‌توانستم چرخه‌ای را که آغاز کردم به پایان

 رسانم.

 


comment نظرات ()
عاقبت ....
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

عاقبت ....

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود

شرط می بندم زمانی که نه زود است و نه دیر

مهربانی حاکم کل مناطق می شود


comment نظرات ()
داستانهای ماهانتا – جلد دوم – فصل سوم – خلاقیت
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

 

معجزه مغازه عطاری


به سمت مغازه عطاری راه افتادم و وارد پارکینگ شدم. کنارم یک ماشین سبز

 مایل به زرد و مدل جدید پارک شده بود. درون آن مردی همراه پسر پنج ساله‌اش

 نشسته بود. وقتی از ماشین پیاده می‌شدم مرد چشمانش به من افتاد، یک بشکه

 خالی بنزین بالا گرفت و جلوی پنجره اش تکان داد "بنزینم تمام شده"

در وضعیتی نبودم که بخواهم معطل شوم، گفتم: "که اینطور" پولم کم بود و حالم

 بد. اگر آن مرد واقعاً بنزین تمام کرده بود، با آن مقدار کم بنزین ماشین به آن

 بزرگی نمی‌توانست مسافت زیادی را طی کند. پرسیدم: "آیا مطمئنی که باک

 بنزینت کاملاً خالی است؟"

او گفت: "آه بله کاملاً خالی است"

گفتم: "ممکن است درجه بنزین ماشین را ببینم؟"

موتور را روشن کرد و درجه تا نزدیک علامت خالی آمد و کمی‌بالاتر از آن

 ایستاد. گفتم: "درجه بنزین کمی‌بالاتر از خالی است"

آن مرد پاسخ داد: "من در فاصله بیست مایلی اینجا زندگی می‌کنم."

گفتم: "به این ترتیب با یک بشکه کوچک بنزین نمی‌توانید بیست مایل را طی کنید،

 حتماً احتیاج به مقدار بیشتری خواهید داشت"

آن مرد پاسخ داد: "سه دلار می‌تواند کمک بزرگی باشد"

پسرک به پدرش نگاهی افتخار آمیز کرد، گویی می‌دید که چگونه پدرش پول در

 می‌آورد. میدانستم آن مرد دروغ می‌گوید. سرم را تکان دادم و گفتم: "نه" با او

 خداحافظی کرده و به سمت اتومبیلم برگشتم. دو دقیقه بعد متوجه شدم که یادم

 رفته به مغازه عطاری بروم. دوری در ترافیک زدم و چهار دقیقه بعد به پارکینگ

 برگشتم. ماشین زرد رنگ رفته بود. حتماً معجزه ای شده بود که با باک خالی راه

 افتاده بود. استفاده از حس خلاق تشخیص، برای زمانی که انسانها با ما صادق

 نیستند و یا به ما دروغ می‌گویند، بسیار مهم است. زمانی که فردی با اک

 هماهنگ می‌گردد، آگاهی او معقول شده و می‌تواند آدمها و حرکات آنها را

 بخواند. فرد می‌تواند زندگی‌اش را از دردسر های متعدد نجات دهد.

 


comment نظرات ()
روباه و زاغ...
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠

روباه و زاغ...

 

زاغکی قالب پنیری دید                          

           به دهن برگرفت و زود پرید

 

بر درختی نشست در راهی                

             که از آن می گذشت روباهی

 

   روبه پر فریب و حیلت ساز                    

                رفت پای درخت و کرد آواز

 

گفت: به به چه قدر زیبایی!                

                   چه سری چه دمی عجب پایی!

 

پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ             

                    نیست بالاتر از سیاهی، رنگ!

 

گر خوش آواز بودی و خوش خوان       

                  نَبُدی بهتر از تو در مرغان

 

زاغ می خواست قارقار کند                 

                تا که آوازش آشکار کند

 

طعمه افتاد چون دهان بگشود               

                   روبهک جست و طعمه را بربود

 

حبیب یغمایی

 


comment نظرات ()
داستانهای ماهانتا – جلد دوم – فصل هفتم – عشق
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠

 

شورش علیه قانون



یکی از واصلین حلقه برایم نوشت که با قوانینی که توسط انسانها وضع شده است

 مشکل دارد. او توضیح داد که یک بار وقتی به جرم سرعت زیاد، احضار شده

 بود، پرونده‌اش در دادگاه مورد بررسی قرار گرفت. آنجا در مقابل یک مأمور

 عصبانی پلیس ایستاده بود، و اظهار داشت در حالی که همه افراد دیگر در آن

 جاده با سرعت بالا حرکت می‌کردند، او نباید بابت سرعت پنجاه و پنج مایل در

 ساعت جریمه شود.

او از مأمور پلیس پرسید: "چرا از میان آنهمه فقط روی من انگشت گذاشتید؟"

قاضی پرسید: "آیا تو گناهکاری یا بی‌گناه؟"

واصل اک سعی کرد راهی برای توضیح وضعیت خودش پیدا کند.

قاضی پرسید: "آیا از حد مقرر، سرعت شما بالاتر بوده یا خیر؟"

مرد پاسخ داد: "بله، ولی ..."

قاضی پاسخ داد: "شصت و پنج دلار. خوب" و چکش خود را روی میز کوبید که

 به معنای ختم این جلسه بود.

واصل چه می‌توانست بکند؟ اگر با قاضی جر و بحث می‌کرد، اوضاع بدتر می‌شد

 و رأی دادگاه می‌توانست تغییر پیدا کند. رفتار واصل اهانت به دادگاه محسوب

 شده و جریمه‌اش دو برابر می‌شد.

واصل اک متوجه شد که مقاومت مستمرش بر علیه قوانینی که توسط انسانها

 وضع شده، به غیر از ایجاد دردسر، کاری از پیش نمی‌برد. پلیس اتوبان اهمیتی

 نمی‌داد. به محض اینکه جریمه را به شخص می‌دادند، از ماجرا دور می‌شدند.

 اعضای دادگاه هم اهمیتی نمی‌دادند.

اکیست برای اینکه ماجرا را درک کند، وارد مراقبه شد و از ماهانتا سؤال کرد که

 چرا انسانها باید از این قوانین انسانی تبعیت کند. اولین دلیل این بود که اگر از

 این قوانین تبعیت نمی‌کرد، نظام قضایی از دست او بسیار عصبانی می‌شدند. دلیل

 دیگر اینکه، زندگی او به دلیل کارماهای متعددی که ایجاد کرده بود، بسیار سخت

 تر می‌شد. به هر حال این صحیح نبود که به صرف نترسیدن از قانون شکنی، از

 قوانین تبعیت نکند.

بالاخره روزی پاسخ واقعی برایش روشن شد.او تبعیت از قانون را به عنوان یک

 نوع عمل عشق ورزیدن انجام خواهد داد. پس از اینکه بر روی این پاسخ مراقبه

 کرد، متوجه شد که چرا اساتید اک از قوانین انسانی تبعیت می‌کنند. اساتید متوجه

 هستند که افراد قانون گذار، نهایت تلاش خود را برای ایجاد یک جامعه سازمان

 یافته می‌کنند و به این وسیله می‌خواهند در مقابل نیرو های منفی تعادلی در

 جامعه برقرار کنند. او متوجه شد با وجود اینکه قوانین کامل نمی‌باشند، اساتید از

 طریق عشق زیادی که به انسانیت دارند، از این قوانین پیروی می‌کنند.

 


comment نظرات ()
دیوانه ز دیوانه خوشش می آید...
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠

دیوانه ز دیوانه خوشش می آید...

دیریست غریبه ای مرا می پاید،

عاشق شده بر دو چشم مستم شاید،

امروز دلم حقیقتی را فهمید

دیوانه ز دیوانه خوشش می آید...


comment نظرات ()
داستانهای ماهانتا – جلد سوم – فصل دهم – آزادی
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠

 

یک میلیون چینی



یک مربی بسکتبال در کارولینای جنوبی مشغول تدریس بود. قبل از آغاز بازیهای

بزرگ، تیم زیر نظر او در وضع ایده‌آلی‌ قرار داشت. هنگام تمرین و گرم شدن

بازیکنان، عصبی و ناراحت بودند. آنها نمی‌توانستند خوب بازی کنند، همچنین

 فراموش می‌کردند به یکدیگر پاس بدهند. همه چیز داشت خراب می‌شد و به نظر

 نمی‌رسید در این دقایق آخر بازی بتوانند وضع خود را تغییر دهند. مربی آنها را

خوانده و گفت: "بچه ها می‌خواهم نکته ای را یاد آور شوم. متجاوز از یک میلیون

 چینی هیچ اطلاعی از این بازی شما نخواهند داشت!" پس به زمین برگردید و

 سعی نمایید اوقات خوشی را داشته باشید. آنها این کار را انجام دادند. آنها

 می‌دانستند که زندگی را نباید در حدی جدی پنداشت که نتوان از آن لذت برد.

 اغلب اوقات ما به خود سخت گرفته و خویشتن را به بند می‌کشیم. شما نباید در

 انواع مراحل زندگی به خود شتاب و ناراحتی راه دهید. ما در آئین اک می‌آموزیم

 که با نور و صوت کار کنیم و آگاهی خود را گسترش دهیم. زمانیکه با عشق

 همراه هستیم او جهت صحیح اعمال و افکارمان را به ما نشان داده و می‌توانیم به

 راحتی زندگی کنیم.

 


comment نظرات ()
حسرت...
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

 

حسرت...

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

ساقه ی سبز دلم را چید و رفت

عاشقی های مرا باور نکرد

عاقبت بر عشق من خندید و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه بست

   بی مروت گریه ام را دید و رفت...

 


comment نظرات ()
داستانهای ماهانتا – جلد سوم – فصل نهم – رشد و دگرگونی
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

من فقط به شکستگی احتیاج دارم

خانمی‌در یکی از خیابانهای نیویورک در حال قدم زدن بود که با یک تاکسی

 برخورد کرد. وی در نتیجه برخورد با تاکسی چرخید و کنار خیابان روی زمین

 افتاد و بازویش شکست. در این موقع مردم دور او جمع شدند. مردم نیویورک

 تنفر عجیبی از کسانی که در حال رانندگی بی‌دقت هستند، در دل دارند.

تعدادی از مردم حاضر بودند شهادت دهند که راننده در این حادثه مقصر است.

 زن در حالی که به راننده بیچاره نگاه می‌کرد، دریافت که او یک پدر و یک شوهر

 است و نمی‌خواست وی را به درد سر بیاندازد. در این موقع عشق خداوندی در

 قلب او جوشید. یکی از داخل جمعیت گفت: "به آن زن کمک کنید تا از زمین بلند

 شود" او به آن عده گفت: "حال من خوب است" در میان جمعیت ولوله‌ای افتاد و

 هر کس حرفی می‌زد. راننده از اینکه زن در مورد خطای او گذشت کرده بود

بسیار متشکر بود. زن به یک درمانگاه رفته و بازوی شکسته خود را گچ گرفت.

مردم در زندگی دارای اهداف مختلفی هستند. این اتفاق بهترین فرصتی بود تا

اینکه آن زن بتواند از طریق دریافت حق بیمه ثروتمند شود، ولی او در قلب خود

 احساسی پر از عشق نسبت به آن مرد کرد. اگر او از این اتفاق بهره مالی

می‌گرفت، زمانی بیشتر از مدت درمان دستش باید رنج می‌برد.

اغلب اوقات شما پاداش را از دو طریق می‌توانید کسب کنید. از طریق مادی و

معنوی. بعضی وقتها ما احساس می‌کنیم که باید از مسائل مادی در گذریم. زیرا

حمایت خداوند را ترجیح می‌دهیم. در آن هنگام است که انسان تجربه برکات

خداوندی را درک می‌نماید. بعد ها آن زن با خنده می‌گفت: "من فقط به شکستگی

احتیاج داشتم."

 


comment نظرات ()
دلتنگ....
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

دلتنگ تو...

دلتنگ تو امروز شدم تا فردا،

فردا شد و بازهم تو گفتی فردا!!!

امروز دلم مانده و یک دنیا حرف،

یک هیج به نفع دل تو تا فردا...!!!

 


comment نظرات ()
داستانهای ماهانتا – جلد سوم – فصل ششم – عادات و چرخه ها
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

بهترین درس زندگی کتاب



در یک بعدازظهر، من به سراغ دخترم رفتم تا وی را از کودکستان به خانه

 بیاورم. همینطور که در انتظار آمدن دخترم بودم، کودکی حدوداً سه ساله را دیدم

 که یک کتاب با عکسهای بسیار زیبا در دست داشت. زمانی که دخترم به سمت من

 می‌آمد با کمال تعجب دیدم که به سوی آن کودک رفته و آن کتاب را از دست

 کودک گرفت ولی او اعتراضی به این کار نکرد.

با شناختی که از دخترم داشتم میدانستم که او همیشه با کوچکتر از خود به

 مهربانی برخورد می‌کند. زمانی که او پیش من آمد پرسیدم چگونه کتاب را از

 دست او گرفتی در حالیکه وی هیچ اعتراضی نکرد؟ دخترم به من چنین گفت:

 "این کتاب را نگاه کن ببین چه عکسهای قشنگی دارد." من کنار او نشستم تا بهتر

 بتوانم آن کتاب را ببینم. در حالی ‌که داشتم کتاب را می‌دیدم حرف دخترم را

 تصدیق کرده و گفتم: "درست است." بعد اضافه کرد: "حال این کتاب را محکم

 بگیر و سعی کن تا من نتوانم کتاب را از دست شما بیرون بکشم." من کتاب را

 محکم گرفتم و او تلاش می‌کرد و من با تعجب پرسیدم که منظورش از این کار

 چیست؟

او از کیفش یک کتاب دیگر بیرون آورد و در حالی که به من نشان می‌داد گفت:

 "ببین جلد این کتاب چقدر زیباست و در مقایسه با کتاب اولی چقدر بزرگتر

 است." او با احساس آن کتاب را ورق می‌زد و به من نشان می‌داد و نظر من را

 در مورد کتاب می‌پرسید. ناگهان او کتاب اول را از من گرفت و کتاب دوم را به

 دست من داد و در آن موقع پرسید: "آیا آسان نبود."

این اصل در زندگی ما نیز عمل می‌کند. گاهی اوقات استاد یک چیزی را از ما

 می‌گیرد و در نظر دارد که هدیه بزرگتری به ما بدهد و ممکن است بین این دو،

 مدتی به طول بیانجامد و در این زمان است که شما دستتان به نظر خالی می‌رسد

 زیرا جایگزین کردن یک هدیه بزرگتر به جای کارمای قدیمی‌احتیاج به زمان

 دارد.

 


comment نظرات ()
نیا باران...
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠

نیا باران... 

نیا باران،زمین جای قشنگی نیست،

من از جنس زمینم ،

خوب می دانم که گل در عقد زنبور است ،

و اما یک طرف سودای بلبل،

یک طرف خال لب پروانه را هم دوست می دارد.

من از جنس زمینم خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است.

 ودیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند.

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند.

در اینجا شعر حافظ رابه فال کولیان دربه در اندازه می گیرند.

نیا باران....

پشیمان می شوی...

زمین جای قشنگی نیست...

 


comment نظرات ()
داستانهای ماهانتا – جلد دوم – فصل هشتم – درمانگری معنوی
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠

 خشک‌شویی پر برکت



یکی از واصلین حلقه بالای اک این داستان را تعریف کرد:

به مدت سه سال به یک خشک‌شویی نزدیک محلشان می‌رفته که همیشه زنی هم آنجا

 مشغول شستشو بوده. واصل حلقه بالا نمی‌توانست به صورت آن زن که پر از

 جوش بود، نگاه کند. برای اینکه احساس نفرت خود را متعادل کند، به محض

 اینکه وارد خشک‌شویی می‌شد و او را می‌دید، پیش خود از درون می‌گفت: "به

 نام سوگماد ". یکی از شبها، با وجود اینکه خیلی خسته بود و قصد داشت به

 خشک‌شویی برود، تصمیم گرفت نرود. همینطور که دست دست می‌کرد و سعی

 داشت در منزل آرامش داشته باشد، احساس می‌کرد باید به خشک‌شویی برود.

 بالاخره به ندای درونی اک گوش داد و راهی شد.

وقتی وارد خشک‌شویی شد، بسیار تعجب کرد. آن زن در خشک‌شویی بود ولی

 تمام مشکلات چهره‌اش رفع شده بود. پوست صورتش کاملاً صاف و درمان شده

 بود. او به زن نگاه کرد و به یاد آورد که هر دفعه او را دیده بود در قلبش گفته

 بود "به نام سوگماد"

دانستن این نکته اهمیت دارد که واصل حلقه بالا این کلمات را به خاطر درمان آن

 زن ادا نکرده است.

اگر چنین کرده بود، به فضای روانی زن بی حرمتی می‌شد. او چنین شرایطی را

 برکت می‌بخشید، تا خودش را در تعادل نگه دارد و از موقعیت زن در جهت

 خودش استفاده نکند. با این حال اک به او نشان داد که وقتی یک مجرای واقعی

 باشد، معجزات اتفاق می‌افتد.

 


comment نظرات ()
مگسی را کشتم....
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠

مگسی را کشتم....

                       مگسی را کشتم....

 نه به این جرم که حیوان پلیدیست ، بد است

و نه نسبت سودش به ضرر یک به صد است،نه.

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم...

مگس خوبی بود،ای دو صد نور به قبرش بارد

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم.......

 


comment نظرات ()
داستانهای ماهانتا – جلد سوم – فصل هفتم – تمرینات معنوی
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠

 

برکات زندگی خود را بشمارید

 

یکی از معتقدین راستین اک آرزو داشت به درجه بالاتری از تحول [معنوی] دست

 یابد. وی خواستار عشق بالاتری بود و من مسئول رسیدگی به این امر شدم. طی

 ارتباطی که با او داشتم به وی متذکر شدم که این راه، دنیوی نیست که آغاز و

 پایانی داشته باشد و شما باید تمرین نمایید و به عبارتی دیگر باید اخلاص داشته

 باشید.

قدرت اخلاص به قلوبی راه می‌یابد که عشق در آنجا باشد. هنگامی‌که هدایای

 معنوی را دریافت می‌داریم به یکی از درجات اخلاص دست یافته‌ایم و باید آن را

 در قلب خود محافظت نماییم. همچنین من به او گفتم شما باید تعداد دعا و

 توسل‌هایی که انجام می‌دهی به یاد داشته باشی، زیرا اشخاص بسیاری هستند که

 آنچه را که در اختیار ندارند می‌شمارند. به عنوان مثال دارایی همسایه شان را

 می‌شمارند و تحولات معنوی افراد دیگر و یا به مال و دارایی دیگران می‌نگرند.

 اما اگر همین اشخاص آغاز به شمردن برکات زندگی خود کنند و بخاطر آنچه که

 دارند شکر گزار باشند، در آنموقع دریچه قلب آنها به روی عشق گشوده خواهد

 شد.

در زندگی زمانی پیش می‌آید که ما نسبت به هیچ چیز و هیچ کس احساس قدر

 دانی نمی‌کنیم و این همان وقت است که باید از همسر و فرزند خود تشکر کنیم.

 اگر کسی هست که ما دوست داریم باید عشق خود را ابراز نماییم و این نکته

 بسیار مهم است که سپاسگزار برکات زندگی خود باشیم. زیرا این گونه است که

 این برکات در زندگی‌مان ادامه می‌یابند.

 


comment نظرات ()
تو را گم کرده ام ...
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠

تو را گم کرده ام ...

 

 

تو را گم کرده ام

انگار نیستی،نه صدایی از تو است و نه نگاهی

پس بگو چرا نمیکنی از من یادی

من برایت شده ام لحظه ای،گهگاهی

فکر نمیکنم از دوری ام آرامی

در حسرت منی و پریشانی

تو را گم کرده ام و در جستجوی توام ،تا تو را دوباره به قلبم برسانم ،

قلبم نفس میخواهد،باید قلبم را تا لحظه ی پیدا کردنت بی نفس بکشانم.

آنقدر دلم برایت پرپر زد که بی بال شد،

آنقدر گشتم و گشتم اینجا و آنجا که اینک خودم را نیز گم کرده ام.

بشنو صدایم را ،این آخرین نوای کسی است که بی تو بی صداست

ببین حالم را،این آخرین نفسهای کسی است که بی تو بی هواست

تو را گم کرده ام و تنهایی را پیدا،ای غم تو دیگر به سراغم نیا

نیستی و خیالت با من است،از خیال تو یادت در قلب من است،

از یادت ،دلتنگی به جا مانده و انتظار،بیش از این مرا بیقرار نگذار.

تو را گم کرده ام و آغوش سردم در حسرت گرمای وجودت مانده،

قلب عاشقم این قصه نیمه تمام را تا آخرش خوانده،

این خاطره هاست که در خاطر پریشانم به جا مانده.

میخواهمت ای جواهر گمشده ام،

اگر بودی و میدیدی حالم را ،میفهمی که چرا دیوانه شده ام.

فاصله ی من و تو ، دورتر از آسمان و دریا است ،

من میبارم و تو فکرت پیش ساحل است

هنوز هم باور نداری که قلبم عاشق است.

تو را گم کرده ام و پیدایت میکنم، 

اگر تو را دیدم به اندازه تمام عمرم نگاهت میکنم 

 


comment نظرات ()
داستانهای ماهانتا – جلد دوم – فصل سوم – خلاقیت
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠

 نوشته های پال توئیچل



آخرین باری که پال توئیچل را دیدم، وقتی بود که زیر طاقی در کتابخانه به روی

 اشکوب کوتاهی که معمولاً بین طبقه مجازی زمین و طبقه بالایی آن است، در

 معبد خرد زرین به روی مناطق درونی ایستاده بود. در آنجا میزی وسط اتاق نیمه

 تاریکی قرار گرفته بود و به غیر از نوری طلایی رنگ که به روی پال

 می‌درخشید، کتابی به روی میز جلویش قرار گرفته بود. او ایستاده بود و به هیچ

 چیز نگاه نمی‌کرد، در تأمل و اندیشه بود.

همچنان که او را نگاه می‌کردم، متوجه شدم هدایایی که او از طریق نوشته‌ها و

 تعالیم اک منتشر ساخته بود، توسط معدودی از آدمها درک شده بودند. او توقع

 تعریف و تمجید نداشت. او منتظر کف زدن آدمها نبود، ولی مدام کار انجام

 می‌داد و می‌داد و می‌داد. و هر آنچه باید انجام می‌شد به دست مردم می‌رساند.

 او مرتب حقیقت را آشکار می‌‌ساخت، بی آنکه توقع تشکر یا پاداش داشته باشد.

همچنین متوجه شدم از زمانی که کالبد فیزیکی اش را ترک کرده است، مشغول

 ادامه کار در مناطق درونی است.

او کارهای مختلفی انجام می‌دهد. ولی بیش از همه، کارهای تحقیقاتی را دوست

 دارد. او عاشق پیدا کردن واقعیت های پنهان است تا تمامی‌مردمان به روی

 تمامی‌مناطق، بتوانند به حقیقت دست یابند. او به کارش ادامه می‌دهد تا بتواند آن

 زبان مشترک اک را در کتابها منتشر سازد.

 


comment نظرات ()
و پیامی در راه
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠

 

دکلمه ای از سروده های سهراب سهری با صدای زنده یاد استاد شکیبایی

 

و پیامی در راه

 روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

در رگ ها نور خواهم ریخت

و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید

 کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ

 دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم

رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش

روی پل دخترکی بی پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت

هر چه دشنام از لب خواهم برچید

 هر چه دیوار از جا خواهم برکند

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند

ابر را پاره خواهم کرد

 من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد

و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها

 بادبادک ها به هوا خواهم برد

 گلدان ها آب خواهم داد

خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت

مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد

خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

هر کلاغی را کاجی خواهم داد

 مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک

آشتی خواهم داد

 آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

 نور خواهم خورد

 دوست خواهم داشت

 

دانلود صدا 


comment نظرات ()
مقام معلم
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠

مقام معلم

 

می توان در سایه آموختن                            

                               گنج عشق  جاودان اندوختن

اول از استاد، یاد آموختیم               

                                      پس، سویدای سواد  آموختیم

از پدر گر قالب تن یافتیم                        

                                      از معلم جان روشن   یافتیم

ای معلم چون کنم توصیف تو      

                                      چون خدا مشکل توان تعریف تو

ای تو کشتی نجات روح ما         

                                     ای به طوفان جهالت نوح  ما

یک پدر بخشنده آب و گل است       

                                     یک پدر روشنگر جان و دل است

لیک اگر پرسی کدامین برترین       

                                     آنکه دین آموزد و علم  یقین

استاد حسین شهریار

 


comment نظرات ()
اکنکار چیست؟؟؟
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠

 

 

 

اِکنکار

 طریقت قدیمی است که در حدود سال ۱۹۶۵ از حالت پنهانی در آمد.

 بنیانگذار این طریقت پال توئیچل بود. مرکز این طریقت در شهر چن‌هسن در

 ایالت مینه‌سوتا در آمریکا است.

افزودن نکته‌ای لازم است و ان اینکه سری پال توئیچل از سوی نظام وایراگی

 مامور احیای طریقتی باستانی گشت که ان را به نام باستانی اکنکار به جهانیان

 معرفی کرد.اکنکار ربشه‌ای باستانی دارد که در عصر حاضر از خفا به عیان

 رو کرد.معنای ان همکاری با خداوند می‌باشد.

پیروان این طریقت معتقدند که اکنکار دانش باستانی سفر روح است. مقوله‌ای

 درباره انعکاس آگاهی درونی است که از میان وضعیت‌های تحتانی به وضعیتهای

 شعفناک و نشئه‌آور الهی سفر می‌کند.

این عمل از طریق دسته‌ای از تمرینات معنوی انجام می‌گیرد که پیروان این علم از

 آن آگاهند.

اکنکار بر ارزش تجربیات معنوی به عنوان طبیعی‌ترین راه بازگشت به سوی

 خداوند تاکید دارد.

این راه به شما می‌آموزد که چگونه برای افزایش آگاهی و لذت بردن از آزادی

 معنوی به درونتان بنگرید و گوش فرا دهید.

توسط آموزشها و تمرینات معنوی اکنکار خواهید توانست یک زندگی شاد، پر ثمر

 و متعادل داشته باشید و همچنین به اکتشاف جهانهای معنوی خداوند بپردازید.

 همچنین آموزشهای اکنکار بر دو ویژگی روح مقدس یعنی نور و صوت تاکید

 دارد و توسط این آموزشها خواهیم توانست با نور و صوت خداوند ارتباط

 برقرار کنیم و آنرا ببینیم و بشنویم. با بهره بردن از آموزشهای اکنکار و تمرینات

 معنوی آن خواهیم توانست حضور روح مقدس را در زندگیمان تشخیص دهیم و

 می‌آموزیم که ما روح هستیم، بارقه‌ای از خداوند که برای کسب تجربیات معنوی

 به این دنیا فرستاده شده‌ایم. و همینطور که شکوفایی معنوی حاصل می‌کنیم،

 می‌آموزیم که عشق خداوند را از طریق خدمت به دیگران بیان کنیم.

 اعتقادات اصلی اکنکار

    • روح ابدی و هویت حقیقی فرد است
    • روح وجود دارد زیرا خداوند عاشق آن است.
    • روح در سفری برای شناخت خود و خداست
    • شکوفایی معنوی می‌تواند با تماس آگاهانه با اک(روح مقدس) تسریع شود
    • این تماس می‌تواند در طی تمرینات معنوی اک و با راهنمایی ماهانتا، استاد حق در قید حیات حاصل شود
    • ماهانتا، استاد در قید حیات اک رهبر معنوی اکنکار است
    • تجربه و آزادی معنوی در این زندگی برای همه میسر است
    • شما می‌توانید به طور فعالانه جهانهای معنوی را از طریق سفر روح، رویاها و روش‌های دیگر مورد بررسی قرار دهید

ماهانتای در قید حیات طریقت اک، سری هارولد کلمب میباشد

اکنکار چیست ؟

اکنکار، دانش باستانی سفر روح یک شاه‌راه مستقیم برای رسیدن به خداشناسی

 است. تمام هدف روح برای بودن در این دنیا برای پیدا کردن عشق الهی است.

 اکنکار دانشی است که ماهیت روح را دقیقاتشریح می کند تا هرروح که کالبدی

 فیزیکی اختیار کرده است بتواند ظرفیت های خود آشنا شود و در سفر زندگی به

 خود شناسی و خدا شناسی دست پیداکند تا در جایگاه حقیقی خود قرار گیرد.

مبانی دانش اکنکار بر اساس بینش به زندگی و وقایع زندگی روزمره است .ھر

 چند ساده و ناچیز باشند. اما ھمین وقایع عادی روزمره، بوجود آورنده تمامیت

 زندگی ماست. با بھره گیری از این دانش لحظه ھای زندگی پا به عرصه ای می

 گذارد که توسط ساده ترین روابط، راه حل بزرگترین مشکلات و موانع اھدافمان

 را بدست می آوریم. راه حل آنچه که به جھت کسب آن تلاش می نماییم، تنھا

 براساس بینش فردی ماست. با گسترشآن توانائیھا ھمچنین تمامی نکات عطف

 استعدادھای بالقوه را بدست خواھیم آورد. بیشترین مشکلات ما ناشی از عدم

 آگاھی به زندگی است. دانش اکنکار به جھت اصلاحات اجتماعی و عمومی

 بوجود نیامده است و اساسا ھدف آن نیست. بلکه اساس گسترش بینش فردی است

 وضعیت آگاھی ما بستگی به شرایط گذشته و آینده نیست. بلکه بینش و آگاھی

 فردی وضعیتی است در بودن، که بھترین انتخابھا را در چگونگی روند زندگی

 بدست می آورد. تمرینات و تعالیم این دانش برابر با تمامی عقاید و سایر اصول

 فرھنگ یک ملت است، ھمین اصل ، این دانش را از تمامی مکاتب و فرقه ھا و

 سایر طریقتھا که از سایر فرھنگ ممالک دیگر بوجود آمده است جدا می نماید.

 در حالیکه تمامی مکاتب فلسفی، ماوراء الطبیعه، روانشناسی، فراروانشناسی ھر

 کدام دارای پیوندی ظریف با این دانش اند. دانش اکنکار دارای این قابلیت است

 که با تمامی علوم بشری خود را ھماھنگ نماید و برابر باورھای انسانی به

 صورت تجربی، تجلی نماید. تمرینات و تعالیم این دانش مرحله ای از تعادل را

 به صورت تجربی به ما اھداء می نماید. بر خلاف تمامی متدھا و روش ھای

 مدرن بشری به جھت دریافت بینش بالایی از انسان، دانش اکنکار این قابلیت را

 دارد با کمترین امکانات تمامی آنچه در زندگی خواستاریم دست یابیم. و نیازی به

 سفرھای طولانی و جستجو به جھت ملاقات با اساتید و فلاسفه و سایر شاخصه

 ھای علوم بشری نیست. تعلیمات این دانش بر اساس نور و صوت الھی است.

 تعلمیات این دانش مختص به کشور و فرھنگ خاصی نیست ھیچ فردی شھامت

 آنرا ندارد که مدعی بوجود آوردن این تعلیمات باشد و خود را از طریق این

 دانش واسطه ای میان خدا و انسان قرار دھد. در حالیکه نسبت به وضعیت

 آگاھی خود اختیار دارد تا تمرینات و تکنیک ھای شخصی ابداع نماید. این یکی

 از اھداف اصلی دانش اکنکار است، ھر فردی مسئولیت رسالت خویش را بعھده

 دارد. تا بعد از کسب آمادگی لازم بعنوان یک مجرا راھنمائی لازم را برابر با

 تمامی باورھا و قوانین جاری مملکتی که در آن زندگی می نماید، به افرادی که

 دارای اشتیاق لازم ھستند بدون ھیچ چشم داشتی، ارائه دھد، در این صورت با

 راھنمائی و ارائه تعلیمات به توانائی و گسترش آگاھی خود کمک می نماید تا به

 وضعیت بالاتری از آگاھی دست یابد. تعلیمات اکنکار این بینش را به ما اھدا می

 نماید که به آنچه می گوییم، فکر می کنیم حتی کوچکترین حرکات فردی خویش،

 خود را مورد مطالعه قرار دھیم، ھمین نحوه تعلیمات، این دانش را با سایر

 تکنیک ھا و تعلیمات ماوراء طبیعه از جمله یوگا، ھیپنوتیزم و سایر مکاتب

 اسرار جدا می نماید و ھیچ منافاتی با عبادات نماز و روزه و سایر احکام

 شریعتی و طریقتی و سایر مکاتب و ادیان اصولی ندارد. تجربه ثابت نموده است

 که بسیاری از اشخاص با مراجعه به این تمرینات در صورت ترک نمودن احکام

 عبادی خود، مجددا با بینشی بالاتر به احکام عبادی خود پرداخته اند. ھمچنین

 سایر تعلیمات و تکنیک ھای طریقتی و مکاتب دیگر انسانی، اختلافات عقیدتی و

 آرمانی بشری ھمواره بعلت تداخل نحوه اشاعه راه در نظم و تعلیمات راه دیگر،

 یا دینی با سایر ادیان دیگر بوده است. اما دانش اکنکار دارای این مشکل نیست

 زیرا که اشاعه آن بر پایه نجات بشری وسایر باورھای انسانی نیست

منبع

توئیچل، پال: اکنکار، کلید جهان‌های اسرار توئیچل، پال: دندان ببر توئیچل، پال: دفتر چه معنوی توئیچل، پال: نامه هایی به گیل جلد 1و2 تاد کرامر  : فلسفه اکنکار

 


comment نظرات ()
یادمان
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠

یادمان

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را .

یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست .

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست .....

 

یادم باشد زندگی را دوست دارم .

یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت

در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود

زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم .

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی

که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد .

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم.

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم .

یادم باشد , یادم باشد ...

 


comment نظرات ()
کلام زنده – جلد اول – فصل سی و شش – سرزمین عجایب عشق
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠

خدایا کمکم کن!



ربازارتارز در کتاب بیگانه ای در لب رودخانه با پدارزاسک چنین می‌گوید:

« آنگاه که خدا بهر کاری خواستار تو باشد، کاری از تو ساخته نیست. او ترا به

 هر وسیله ای به سوی خودش می‌کشاند؛ بی آنکه خودت بدانی. خواه به واسطه

 قلب زنی باشد یا کودکی، برای او تفاوتی ندارد. »

کودکی سه ساله در وضعیتی ناگوار گرفتار شد. او روی شکم بر روی دو

 صندلی دراز کشیده و پاهایش را آویزان کرده بود، اما چون نمی‌توانست فاصله

 زمین را با پاهایش ببیند، می‌ترسید دستش را رها کرده و این چند سانتیمتر

 باقیمانده را تا زمین سر بخورد.

پدر که قیل و قال پسرش را برروی صندلی می‌دید، اول فکر کرد شاید طفل به

 صندلی چسبیده. اما بعد به اصل موضوع پی برد. پسر بچه دائم می‌گفت، « خدایا

 کمکم کن! » پدر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. این مشکل که برای پدر تا

 این حد پیش پا افتاده بود، از نظر طفل شایسته مداخله خداوند بود.

ولی پدر متوجه شد که خودش هم بارها به حال خود سوگواری کرده و به قدری

 ترسیده که نتوانسته خود را رها کند. به راستی چند بار این ماجرا تکرار شده که

 مردم به جای آموختن درس لازم، از خدا خواسته اند تا برای رفع اشکال یا مانع

 مداخله کند؟ عشق پدر به پسرش فرصتی را فراهم کرده بود تا او خود را بهتر

 بشناسد. با تمام اینها ماهانتا همیشه حاضر است تا عشق و حمایت خود را به هر

 کسی که عاشق اوست نثار کند.

 


comment نظرات ()
داستانهای ماهانتا – جلد اول – فصل دوازدهم – وصل
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠

مسیر زندگی



مرد جوانی به نزد استادی می‌رود و به او می‌گوید: "استاد من می‌خواهم شاگرد

 شما شوم تا بتوانم مسیر بازگشت به سوی خدا را پیدا کنم". استاد نگاه عمیقی به

 مرد جوان می‌کند و می‌گوید: "به نظر میرسد برای تعلیم دادن تو طلای زیادی

 لازم است."

مرد جوان می‌گوید: "ولی استاد من طلا ندارم." و استاد پاسخ می‌دهد که برو و

 طلا پیدا کن.

بنابراین مرد جوان وارد میدان زندگی شده و سالهای سخت و طولانی را تلاش

 می‌کند تا طلای کافی برای استادش به دست آورد. نهایتاً روزی دستاوردهایش را

 به نزد آن مرد حکیم برده و در پیش پای او می‌گذارد. استاد دانا نگاهی به مرد

 جوان می‌کند و او را پیرتر از آخرین باری که دیده بود می‌یابد و متوجه می‌شود

 که سالهای بسیار سختی را در تلاش بوده است: "من نیازی به این طلاها ندارم

 زیرا هرگاه اراده کنم برکات خداوند را در آغوش خواهم گرفت".

مرد جوان با شگفتی شروع به شکایت می‌کند و این چنین می‌گوید که او صرفاً

 تعالیم استاد را اجرا کرده است. ولی پیرمرد اجازه ادامه اعتراضها را به او

 نمی‌دهد و می‌گوید: "اگر در طی تلاشهایی که برای بدست آوردن این طلاها

 انجام داده ای، چیزی نیاموخته باشی من نیز نمی‌توانم چیزی به تو بیاموزم."

به همین دلیل است که مسیر اک شما را به سوی میدان زندگی و کسب تجربیات

 هدایت می‌کند.


comment نظرات ()