حرفهای دیشب من

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی...
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی...

 

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی

 که بس دور است بین ما

 که این سو...

که این سو پیرمردی با سپیدی های مو

وهزارن بار مردن ، رنج بردن

 با خمی در قامت از این راه دشوار.

 که این سو دست ها خشکیده،دل مرده،

 به ظاهرخنده ای بر لب

 و گاهی حرف های پیچ در پیچ ، و هم هیچ.

 و گهگاهی ...

و گهگاهی دو خط شعری ،

که گویای همه چیز هست و خود ناچیز.

 وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی...

که بس دور است بین ما

که آن سو نازنینی، غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل...

 دلی گهواره ی عشقی که چندی بیش نیست شاید

 و از بازیچه بودن سخت بیزار است.

 وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی

 که بس دور است بین ما،

 و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است...

 ******

 راستش موندم چی بگم...

تموم حرفم همین بود که بالا خوندین.

 (((وای بر من گر توآن گم کرده ام باشی...)))

 آهنگ شعر رو با صدای سیاوش قمیشی عزیزم

واستون میزارم.حتما به دلتون میشینه.

راستی نوشته با فونت B Davat نوشته شده.

ابتدا فونت را دانلود و در پوشه فونت ویندوزتون

 قرار بدین تا نوشته درست خونده بشه.

یا حق.

دانلود آهنگ

دانلود فونت B Davat

 

 


comment نظرات ()
تموم دلخوشی هام...
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱

تموم دلخوشی هام...

همیشه برای رفتن وقت هست .

اما...

اما واسه برگشتن چی؟ وقت هست؟؟؟

دنیا ...

واژه ی خیلی غریبیه.خیلی...

میان، میرن...

واقعاً چرا؟؟؟چرا باید دل به چیزی بدیم که مال ما نیست؟

فکر می کنیم هست اما در واقع نیست.

قراره یه روزی ازمون بگیرن،

قراره مارو با همه ی بهونه هامون دور کنن.

چرا؟چرا همه عادت کردیم به کسی که دوستش داریم بگیم دنیارو

 به پات می ریزم ؟

آخه چرا دنیا؟

اصلا شده ... واقعا شده جای این حرفا فقط یه کلمه بگیم " دنیامی " ؟

آقا از خودت مایه بزار؟دنبال دنیا می گردی بریزی به پاش؟

بدبخت بیچاره اون دنیای توء ....

نمی بینیش؟؟؟

دیشب داشتم آهنگ گوش میدادم.یه آهنگ از مرتضی پاشایی

 اومد که به دلم نشست.

گفتم هم جای آهنگ وب بزارم هم واستون بنویسمش و هم اینکه واسه دانلود

 بزارم.راستی نظر یادتون نره هاااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا حق.

تموم دلخوشی هام...

دل دنیا رو خون کردی که اینجوری تو رفتی

تموم دلخوشی هامو تو با رفتن گرفتی

مثه حس یه عشق تازه بودی

مثه افسانه بی اندازه بودی

هیشکی برای من شبیه تو نبوده

دنیا چه بی رحمی،آخه تنهایی زوده...

دانلود آهنگ تموم دلخوشی هام از مرتضی پاشایی


comment نظرات ()
کوچه ی قبلی...
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱

کوچه ی قبلی...

سلااام.آقا ببخشید الان دارم سلام می کنم.

امروز سه تا آپ جدید گذاشتم.گفتم هرعزیزی که 

 میاد به وب سر بزنه اول این پست رو می بینه.

پس میگم سلاااااااااااااااااااام .

قدمتون روی چشم و خوش اومدین.

بریم سراغ دل نوشتمون؟؟؟

یا علی.

دوباره کوچه قبلی،من آمدم تو نبودی

مرور حجم خیابان قدم قدم، تو نبودی

تمام خاطره ها را میان دفتر ذهنم،

نشستم ورق زدم تو نبودی

تمام ثانیه ها روشمردم و نشمردم تا    تفاوتی نکند،

چون به هر رقم تو نبودی

وجود کهنه درختی غنیمتی شده امشب ،

که روی آن بنویسم...

بنویسم...

بنویسم من آمدم تو نبودی...

 

 


comment نظرات ()
متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱

 

  متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!

روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق!روستایی

 برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می‌کنند. آنان دو روز و دو شب را

 در مزرعه ی خانواده‌ای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند.

 در نیمه‌های راه پدر از فرزند پرسید: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟

- خیلی خوب بود پدر.

- پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟
- بله پدر، دیدم...

- بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟

- من دیدم که:

ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند.. ما استخری داریم

 که تا نیمه‌های باغمان طول دارد و آنان برکه‌ای دارند که پایانی ندارد، ما

 فانوسهای باغمان را از خارج وارد کرده‌ایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند.

 ایوان ما تا حیاط جلوی خانه‌مان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا افق گسترده

 است......

ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می‌کنیم، اما آنها کشتزارهایی دارند

 که انتهای آنان دیده نمی‌شود. ما پیشخدمتهایی داریم که به ما خدمت می‌کنند، اما

 آنها خود به دیگران خدمت می‌کنند. ما غذای مصرفی‌مان را خریداری می‌کنیم،

 اما آنها غذایشان را خود تولید می‌کنند. ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم

 تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.

آن پسر همچنان سخن می‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن

 نداشت. پسر سپس افزود:

متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم


comment نظرات ()
داستانهای ماهانتا – جلد دوم – فصل هشتم – درمانگری معنوی
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱

هدیه‌ی شنوایی


مردی در یکی از سمینارها پیش آمد و در گوشم گفت: "من وقتی به اینجا آمدم کر

 بودم ولی حالا می‌شنوم." با همان آهنگ آهسته‌اش ادامه داد: "من کر متولد شدم.

 هیچگاه در تمام زندگی‌ام قادر به شنیدن نبوده‌ام و امشب هم که برای تماشای

 سخنرانی شما آمدم، هنوز نمی‌شنیدم، ولی ناگهان شما که در حال صحبت بودید، شنیدم."
از طرز صحبت کردنش معلوم بود که عادت ندارد به طور همزمان صحبت کند و

 بشنود. او خیلی آهسته و با احتیاط صحبت می‌کرد. این من نبودم که قدرت

 شنوایی را به آن مرد دادم. او با استاد درونی و واصل درمانگری ارتباط برقرار

 کرده بود. شکل بیرونی فرد اعتباری ندارد و هیچگاه افتخاری برای خودش کسب

 نمی‌کند. زیرا این اصل درونی همان اک یا روح مقدس است که تمامیت زندگی

 می‌باشد.

 


comment نظرات ()
سجّاده دل...
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱

سجّاده دل...

 ســـــــــــــــــال نــــــــــــــــــــو مبـــــــــــــــــــارک

سلام خدمت همه دوستای خوب خودم.

سال نوتون مبارک.به قول قدیمی ها صد سال به این سالها...

از همتون عذر میخوام .چند روزی کسالت داشتم نتونستم بنویسم.

اما به لطف خدا الان بهترم و اومدم بنویسم.

خدارو شکر می کنم که هستم ونفس می کشم و خوشحالم که بازم میتونم واسه

دوستای خوبم بنویسم.

خوب چه خبر؟خوبین؟خوشتون هست؟خوش میگذره؟

چی؟آره؟خوب الهی شکر.

راستش دنبال ایده جدیدی ام که امسال نوشته هامو باهاش پیش ببرم.اما هنوز به

ذهنم نرسیده.

انگاری عید زیادی آجیل خوردم مغزم کار نمی کنه.

آقا بتعریفین بینیم؟ کجاها رفتین؟ چیکارا کردین؟

انشاالله که امسال سال پر خیر و برکتی واسه همه باشه.انشاالله.

یه سوال؟لحظه تحویل سال چه حسی داشتین؟چه دعای کردین؟

چی؟ رازه؟الهی الهی.

اما مطمئنم ته دلتون لرزید و گوشه ی چشمتون ریزه اشکی نشست.

حقیقتآ که زندگی خیلی زود داره میگذره.زودتر از چیزی که فکر می کنیم.

خدا کنه کسی بد نیاره.بچه ها بیایین قدر زندگیمون رو بدونیم.

 الهی آمین.

آقا مخلصتون هم هستیم.ازته دل آرزوی بهترین هارو واستون دارم.

اولین نوشته امسال رو به امید خدا سر سجّاده دل میشینم و با یه دل نوشته

 شروع می کنم،انشاالله که شما هم مثل سال قبل

کمکم کنین بتونم بهتر بنویسم.

فدای دل مهربون همتون.

یا علی.

  الهی با خاطره خسته از اغیار  وبه  فضل  تو امیدوار،

دست از غیر تو شسته و درانتظاررحمتت نشسته ام

بدهی کریمی،ندهی حکیمی

بخوانی شاکرم،برانی صابرم

الهی احوالم چنان است که می دانی

و اعمالم چنان است که می بینی،

الهی به فضل و رحمتت یا ارحم الرّاحمین...

 


comment نظرات ()