حرفهای دیشب من

داستانهای ماهانتا – جلد سوم – فصل ششم – عادات و چرخه ها
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

بهترین درس زندگی کتاب



در یک بعدازظهر، من به سراغ دخترم رفتم تا وی را از کودکستان به خانه

 بیاورم. همینطور که در انتظار آمدن دخترم بودم، کودکی حدوداً سه ساله را دیدم

 که یک کتاب با عکسهای بسیار زیبا در دست داشت. زمانی که دخترم به سمت من

 می‌آمد با کمال تعجب دیدم که به سوی آن کودک رفته و آن کتاب را از دست

 کودک گرفت ولی او اعتراضی به این کار نکرد.

با شناختی که از دخترم داشتم میدانستم که او همیشه با کوچکتر از خود به

 مهربانی برخورد می‌کند. زمانی که او پیش من آمد پرسیدم چگونه کتاب را از

 دست او گرفتی در حالیکه وی هیچ اعتراضی نکرد؟ دخترم به من چنین گفت:

 "این کتاب را نگاه کن ببین چه عکسهای قشنگی دارد." من کنار او نشستم تا بهتر

 بتوانم آن کتاب را ببینم. در حالی ‌که داشتم کتاب را می‌دیدم حرف دخترم را

 تصدیق کرده و گفتم: "درست است." بعد اضافه کرد: "حال این کتاب را محکم

 بگیر و سعی کن تا من نتوانم کتاب را از دست شما بیرون بکشم." من کتاب را

 محکم گرفتم و او تلاش می‌کرد و من با تعجب پرسیدم که منظورش از این کار

 چیست؟

او از کیفش یک کتاب دیگر بیرون آورد و در حالی که به من نشان می‌داد گفت:

 "ببین جلد این کتاب چقدر زیباست و در مقایسه با کتاب اولی چقدر بزرگتر

 است." او با احساس آن کتاب را ورق می‌زد و به من نشان می‌داد و نظر من را

 در مورد کتاب می‌پرسید. ناگهان او کتاب اول را از من گرفت و کتاب دوم را به

 دست من داد و در آن موقع پرسید: "آیا آسان نبود."

این اصل در زندگی ما نیز عمل می‌کند. گاهی اوقات استاد یک چیزی را از ما

 می‌گیرد و در نظر دارد که هدیه بزرگتری به ما بدهد و ممکن است بین این دو،

 مدتی به طول بیانجامد و در این زمان است که شما دستتان به نظر خالی می‌رسد

 زیرا جایگزین کردن یک هدیه بزرگتر به جای کارمای قدیمی‌احتیاج به زمان

 دارد.

 


comment نظرات ()