حرفهای دیشب من

داستانهای ماهانتا – جلد سوم – فصل دهم – آزادی
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠

 

یک میلیون چینی



یک مربی بسکتبال در کارولینای جنوبی مشغول تدریس بود. قبل از آغاز بازیهای

بزرگ، تیم زیر نظر او در وضع ایده‌آلی‌ قرار داشت. هنگام تمرین و گرم شدن

بازیکنان، عصبی و ناراحت بودند. آنها نمی‌توانستند خوب بازی کنند، همچنین

 فراموش می‌کردند به یکدیگر پاس بدهند. همه چیز داشت خراب می‌شد و به نظر

 نمی‌رسید در این دقایق آخر بازی بتوانند وضع خود را تغییر دهند. مربی آنها را

خوانده و گفت: "بچه ها می‌خواهم نکته ای را یاد آور شوم. متجاوز از یک میلیون

 چینی هیچ اطلاعی از این بازی شما نخواهند داشت!" پس به زمین برگردید و

 سعی نمایید اوقات خوشی را داشته باشید. آنها این کار را انجام دادند. آنها

 می‌دانستند که زندگی را نباید در حدی جدی پنداشت که نتوان از آن لذت برد.

 اغلب اوقات ما به خود سخت گرفته و خویشتن را به بند می‌کشیم. شما نباید در

 انواع مراحل زندگی به خود شتاب و ناراحتی راه دهید. ما در آئین اک می‌آموزیم

 که با نور و صوت کار کنیم و آگاهی خود را گسترش دهیم. زمانیکه با عشق

 همراه هستیم او جهت صحیح اعمال و افکارمان را به ما نشان داده و می‌توانیم به

 راحتی زندگی کنیم.

 


comment نظرات ()