حرفهای دیشب من

داستانهای ماهانتا – جلد دوم – فصل سوم – خلاقیت
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

 

معجزه مغازه عطاری


به سمت مغازه عطاری راه افتادم و وارد پارکینگ شدم. کنارم یک ماشین سبز

 مایل به زرد و مدل جدید پارک شده بود. درون آن مردی همراه پسر پنج ساله‌اش

 نشسته بود. وقتی از ماشین پیاده می‌شدم مرد چشمانش به من افتاد، یک بشکه

 خالی بنزین بالا گرفت و جلوی پنجره اش تکان داد "بنزینم تمام شده"

در وضعیتی نبودم که بخواهم معطل شوم، گفتم: "که اینطور" پولم کم بود و حالم

 بد. اگر آن مرد واقعاً بنزین تمام کرده بود، با آن مقدار کم بنزین ماشین به آن

 بزرگی نمی‌توانست مسافت زیادی را طی کند. پرسیدم: "آیا مطمئنی که باک

 بنزینت کاملاً خالی است؟"

او گفت: "آه بله کاملاً خالی است"

گفتم: "ممکن است درجه بنزین ماشین را ببینم؟"

موتور را روشن کرد و درجه تا نزدیک علامت خالی آمد و کمی‌بالاتر از آن

 ایستاد. گفتم: "درجه بنزین کمی‌بالاتر از خالی است"

آن مرد پاسخ داد: "من در فاصله بیست مایلی اینجا زندگی می‌کنم."

گفتم: "به این ترتیب با یک بشکه کوچک بنزین نمی‌توانید بیست مایل را طی کنید،

 حتماً احتیاج به مقدار بیشتری خواهید داشت"

آن مرد پاسخ داد: "سه دلار می‌تواند کمک بزرگی باشد"

پسرک به پدرش نگاهی افتخار آمیز کرد، گویی می‌دید که چگونه پدرش پول در

 می‌آورد. میدانستم آن مرد دروغ می‌گوید. سرم را تکان دادم و گفتم: "نه" با او

 خداحافظی کرده و به سمت اتومبیلم برگشتم. دو دقیقه بعد متوجه شدم که یادم

 رفته به مغازه عطاری بروم. دوری در ترافیک زدم و چهار دقیقه بعد به پارکینگ

 برگشتم. ماشین زرد رنگ رفته بود. حتماً معجزه ای شده بود که با باک خالی راه

 افتاده بود. استفاده از حس خلاق تشخیص، برای زمانی که انسانها با ما صادق

 نیستند و یا به ما دروغ می‌گویند، بسیار مهم است. زمانی که فردی با اک

 هماهنگ می‌گردد، آگاهی او معقول شده و می‌تواند آدمها و حرکات آنها را

 بخواند. فرد می‌تواند زندگی‌اش را از دردسر های متعدد نجات دهد.

 


comment نظرات ()