حرفهای دیشب من

استاد رویا– فصل دوم – استاد رویا (2)
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠

                                                                                     

من می‌توانم پرواز کنم



خانم اکیستی سالهای زیادی را در رشته پزشکی کار کرده بود. روزی او متوجه

 شد که عصر کامپیوتر به او رسیده است و در حال پشت سر گذاشتن اوست. او

 مهارتهای لازم برای رقابت با نیروی کار امروزی را نداشت. او متوجه شد که

 با وجود گذشت چهل سال از ترک مدرسه باید دوباره وارد کلاس درس شود تا

 تکنولوژی کامپیوتری را یاد بگیرد. او در مورد توانایی اش برای مقابله با این

 رقابتها و مبارزه طلبی های جدید، سرشار از شک و تردید بود.

تقریباً در همان زمان، او رویایی دید که در آن گروهی از مردم به او حمله

 می‌کردند. نکته جالب این بود که آنها در حالیکه ابزار و وسایل حرفه او را به

 دست داشتند، او را دنبال می‌کردند، ابزاری مانند چاقوهای جراحی و سوزن

 سرنگ.

او بسیار ترسیده بود و بنابراین از استاد رویا درخواست کمک کرد، ولی ظاهراً

 هیچ اتفاقی نیافتاد. ناگهان فکری به ذهنش رسید: من می‌توانم پرواز کنم! در

 جهانهای درون، چنانچه به دردسر و خطر بیفتم، می‌توانم پرواز کنم. پس آنقدر

 به بالا پرواز می‌کنم تا آنها نتوانند به من برسند.

و به این ترتیب او پرواز کرد، بالای دستهای جستجوگر آنها و خارج از

 چنگالشان.

همانطور که به آرامی‌در آسمان پرواز می‌کرد، زنی با لباس سفید پشت سرش

 ظاهر شد. او به آن زن گفت: "تو نمی‌توانی به اینجا برسی. تو نمی‌توانی پرواز

 کنی." زن سفید پوش بلافاصله سقوط کرد و به زمین افتاد.

وقتی که بیدار شد و در مورد رویایش فکر کرد، متوجه شد که این در واقع خود

 او بود که به خودش حمله می‌کرد و قصد داشت خودش را قطعه قطعه کند. او

 این کار را با نگرش خود در مورد تواناییهایش در یادگیری چیزی که به آن نیاز

 داشت تا مهارتهایش را بالا ببرد، انجام می‌داد. او خود را دست کم می‌گرفت و با

 این کار به خودش صدمه می‌زد. این اقدام ذهنی مخربی بود که او پذیرفته بود و

 این مسئله او را از ساختن زندگی بهتری برای خود باز می‌داشت.

او همچنین متوجه شد که آن زن سفید پوش نیز خود اوست. هنگامیکه او به آن زن

 گفت: "تو نمی‌توانی پرواز کنی" در واقع به خودش می‌گفت که توانایی به دست

 آوردن چیزهای بالاتری را در زندگی ندارد و چون او قسمتی از خود را متقاعد

 کرده بود که این مسئله حقیقت دارد، پس خودش را محکوم به پذیرفتن سطح

 پپایین‌تری از عملکرد کرده بود که سرانجام به بن‌بستی در زندگی مادی اش

 منتهی می‌شد.

پس از این جریان، او بلافاصله در کلاسی ثبت نام کرد و بسیار موفق شد. او

 متعجب شده بود. ولی درست با برداشتن پله اول، قادر شد تا اعتماد به نفس خود

 را پرورش دهد؛ او در حال خلق کردن جهانهای خود بود.

 


comment نظرات ()