حرفهای دیشب من

داستانهای ماهانتا – جلد سوم – فصل پنجم – عشق و ارتباطات
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠

 

قدرت عشق

 

در یکی از سمینارهای اک که چندین سال پیش برگزار شده بود، پیروان یکی از

 فرقه های مسیحیت اعتراضی را مطرح نموده بودند. آنها قصد داشتند تا به

 پیروان اک بقبولانند که عمل کردن به گفته های انجیل تنها راه رستگاری است و

 همچنین آنان را تحت فشار قرار می‌دادند که طریق ایشان را برگزینند. در این

 بین یک خانم اکیست در گوشه ای نشسته و بحث این دو گروه را از نظر

 می‌گذرانید. بعضی از پیروان اک اظهار می‌داشتند که شما حق شرکت در این

 سمینار را ندارید. یکی از مسیحیان در این بین نزد خانم اکیست آمد و گفت: "شما

 آگاهی دارید که مسیح از شما محافظت می‌نماید." خانم در جواب آن مسیحی

 گفت: "خدا چیست؟" مسیحی شروع کرد به توضیح دادن در مورد رستگاری.

 وی با انواع دلایل مسیحی سعی داشت درباره معنای تعالیم مذهبی صحبت نماید.

 بدون اینکه جواب آن را بدهد. و کمی‌راجع به انجیل صحبت نمود و در آخر گفته

 هایش در مورد خانواده اش توضیحاتی به وی داد. او گفت: "من نمی‌دانم آنها

 چرا از من قدردانی نمی‌کنند" و ادامه داد که من شوهر متعهد، پدری عاشق

 فرزندانم و یک انسان مهربان هستم. ولی آنها به هیچوجه برای من احترامی‌قایل

 نیستند.

اکیست یک همیار روحی بود و با آرامش به حرفهای آن مرد مسیحی گوش داد.

 بعد از اینکه وی بار احساساتش را تخلیه کرد رو به خانم اکیست کرد و گفت من

 جون هستم و به شما علاقه دارم. بانوی اکیست دو کتاب در مورد مذهب اک به

 آن مرد داد و سپس به طرف دوستانش برگشت و به آنها گفت: "زمان رفتن فرا

 رسیده." دوستان و مرد مسیحی در حالی که کتاب انجیل را زیر بغل نهاد و کتاب

 اک را گشود و دوستان خود را نیز دعوت کرد تا به همراه او به مطالعه کتاب

 بپردازند. [!]

بانوی اکیست برگشته و سر جای خودش قرار گرفت. وی توجه داشت که قدرت

 عشق چگونه جو موجود را تغییر می‌دهد. پرخاش و تهدید کارآیی لازم را ندارد

 ولی عشق می‌تواند بر جنگ و ستیز بین دو گروه فایق آمده و پیروز گردد.

 


comment نظرات ()