حرفهای دیشب من

داستانهای ماهانتا – جلد دوم – فصل چهارم – کارما
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠

ترس‌های پنهان

 

وقتی پسر کوچکی بودم و در مزرعه زندگی می‌کردم، معمولاً گاوهایمان هنگام

 زایمان به بخش شمالی جنگل می‌رفتند. به نظر می‌رسید اغلب، نوزادان خود را

 هنگام شب و پیش از یک طوفان شدید به دنیا می‌آورند. بعداً من می‌بایست با سگم

 به اعماق جنگل بروم و در میان اوهام درختان به دنبال گاوها بگردم. این جستجو

 با توجه به وحشت گاو از تاریکی، بسیار پیچیده بود. زیرا دراز می‌کشید و

 خودش و فرزندش را در لابلای درختان مخفی می‌ساخت.

من همراه چراغ قوه‌ای در جنگل راه می‌افتادم، در حالی که رعد و برق در سمت

 جنوب غربی جنگل به شدت می‌زد. اعتقاد داشتم این علامتی از جانب خداوند

 است که عجله کن. معمولاً خیلی نگران گاو ماده می‌شدم و همیشه امیدوار بودم

 زایمان راحتی برای تولد فرزندش داشته باشد، وگرنه عصبانی می‌بود و ممکن

 بود مرا دنبال کند.

درختان بلندتر از آن بودند که از آنها بالا بروم و سگم به اندازه‌ی خودم ترسو

 بود. اگر گاو ماده تصمیم می‌گرفت به من حمله کند، تنها امیدم خاموش کردن

 چراغ قوه و پنهان شدن در تاریکی بود.

اگر گاو را پیدا می‌کردم و او دیوانه شده بود، اغلب همراه گوساله‌اش دراز

 می‌کشید و اصلاً از جایش تکان نمی‌خورد. می‌بایست او را بترسانم تا از جایش

 بلند شود و سپس به گوساله‌اش کمک کنم. ولی او ضعیف‌تر از آن بود که بتواند به

 تنهایی راه برود. بنابراین شروع به نعره کشیدن کرده و مادرش فکر می‌کرد او

 مورد حمله قرار گرفته، و بلافاصله به سمت جنگل می‌دوید. دوباره من

 می‌بایست از آنها دور شوم و به سمت جنگل بروم.

رعد و برق نزدیک‌تر برخورد می‌کرد و من فکر می‌کردم خداوند می‌خواهد با من

 بخاطر کاری که انجام داده‌ام برخورد کند. بعد از مدتی که اوضاع آرام می‌شد.

 دوباره سمت گاو و گوساله اش برمی‌گشتم تا به این جا دیگر حوصله ام سر

 رفته، و از دست او عصبانی می‌شدم که چرا زودتر به خانه بر نمی‌گردد. وقتی

 بالاخره تصمیم به حرکت می‌گرفت، من می‌ماندم و گوساله که دیگر حسابی

 خیس و گلی شده بود.

چنین تجربیاتی بر دوش شخص سنگینی می‌کند و تا بزرگسالی با او حمل می‌شود.

 اگر ترس از جنگل در شب‌های طوفانی نباشد، ترس به گونه‌ای دیگر است.

ما ترس‌های زیادی را با خود حمل می‌کنیم، و آنها را در جیب‌های ناخودآگاهی

 خود، مخفی می‌سازیم تا از نظرها پنهان بمانند. ولی آنها هنوز وجود خواهند

 داشت. به آنها کارما می‌گوییم. وقتی تمرینات معنوی اک را آغاز می‌کنیم، این

 ترس‌های کهنه به تدریج رها می‌شوند و کارما پایان می‌یابد.

 


comment نظرات ()