حرفهای دیشب من

داستانهای ماهانتا – جلد دوم – فصل چهارم – کارما
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠

برخوردی در مرکز خرید


یکی از واصلین اک که برای شرکت در سمینار اک به نیواولینز رفته بود، در

 خیابان مشغول قدم زدن بود. او به دنبال مغازه های عتیقه فروشی می‌گشت و

 همچنان که خانه ها را می‌نگریست، از نرده های آهنی زیبای بالکنها بسیار لذت

 می‌برد. و اصلاً متوجه نبود که از سمت مقابلش در پیاده‌رو زنی می‌آید.

ناگهان اکیست و زنی که از مقابل می‌آمد، با هم برخورد کردند. در یکی دو ثانیه

 اول که از این برخورد گیج می‌خوردند، به سوی همدیگر دست دراز کردند تا

 کمکی به هم رسانده باشند. رهگذر از اکیست عذر خواهی کرد و برای مدتی

 طولانی دستهای یکدیگر را در دست گرفتند، که به نظر می‌رسید تا ابدیت ادامه

 پیدا کرد.

پس از اینکه آن دو از هم جدا شدند، اکیست به اطاق هتل برگشت، و وارد مراقبه

 شد. در حال مراقبه احساس کرد مقدار زیادی کارما، از دوشش برداشته شده

 است و این احساس را دنبال کرد، تا زمانی که متوجه شد این اتفاق پس از

 برخورد او با آن رگذر اتفاق افتاده است. گرچه هنوز به خوبی ماجرا را درک

 نمی‌کرد، ولی می‌دانست آن تصادم باعث رها شدن مقداری از کارمای او شده

 بود. و احساس سبکی و نشاطی در او باقی گذاشته بود.

او درک نمی‌کرد که وقتی کارما از بین برود، خلأیی بر جای می‌گذارد که باید پر

 شود. باید چیز دیگر جایگزین آن شود. حتی در مورد کارمای خوب، زیرا

 همچنان که در اک پیشرفته تر می‌شویم، متوجه خواهیم شد که هم کارمای خوب

 و هم کارمای بد، نهایتاً با عشق اک سرشار می‌شوند. و در این تجربه نیز

بود همین اتفاق بیفتد.

بعد از ظهر آن روز به یکی ار کارگاههای اک رفت. وقتی کار به پایان رسید،

 رئیس آنها یک تمرین معنوی به گروه داد. همچنان که گفته شده بود، اکیست دو تن

 از اساتید اک را در کنار خود مجسم کرد که او را به سوی ماهانتا رهنمون کنند.

ناگهان، او دیگر در حال تجسم این صحنه نبود، بلکه واقعاً آنجا بود. دو استاد اک

 او را به سوی اطاقی بردند که نور گرم و درخشانی در آنجا تلألو می‌کرد.

"خواهش می‌کنم داخل شو."

او وارد اطاق پر از نور شد و ماهانتا را مشاهده کرد. دور و اطرافش تماماً

 جواهراتی بسیار درخشان بودند. ماهانتا گفت: "خواهش می‌کنم بنشین."

اکیست نشست و آن گنجها و جواهرات درخشان را نگاه می‌کرد و یکباره متوجه

 شد. تا به حال او نمی‌دانست علت علاقه‌مندی‌اش در رفتن به حراجی ها و مغازه

 ها چیست. و مدام به دنبال یک شیء با ارزش بود که احساس می‌کرد در گوشه‌ای

 از این جهان باید پیدایش کند.

ماهانتا گفت: "گنجهایی که به دنبالش هستی متعلق به این جهان نیستند."

ناگهان اشیاء اطراف ماهانتا درخشش خود را از دست دادند و ناپدید شدند. ماهانتا

 گفت: "احتیاجی به آن گنج ها نداری، زیرا دارای قلبی زرین هستی."


 


comment نظرات ()