حرفهای دیشب من

داستانهای ماهانتا – جلد اول – فصل هشتم – مرگ/ تناسخات
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠

 

خاطره‌ی یک تشییع جنازه

من پسر چهار ساله‌ای بودم که پدر بزرگم فوت شد. و جنازه او را از خانه بیرون

 بردند. ولی پس از گذشت چند روز مسئول کفن و دفن جنازه را در تابوتی به

 اتاق پذیرایی ما آورد. تابوت می‌بایست تا روز بعد که مراسم تشیع جنازه انجام

 می‌شد در آنجا باقی می‌ماند. به یاد دارم که پدر بزرگم در بهترین لباسهای خود

 درون تابوت خوابیده بود و من به سرخابی که به گونه‌هایش زده بودند، خیره

 شدم. سرخاب برای این بود که زنده و سالم به نظر برسد.

صبح روز بعد همه دوستان و همسایگان برای دیدن پدر بزرگ می‌آمدند، و همگی

 می‌گفتند که او را بسیار زیبا درون تابوت قرار داده‌اند. ولی من که پسر کوچکی

 بودم، پدر بزرگم را مانند یک سنگ بی جان می‌دیدم و او اصلاً حقیقی به نظر

 نمی‌رسید. هنگام تشییع جنازه، تابوت به درون کلیسا منتقل شد و پس از اینکه

 همگی با پدر بزرگم وداع کردند، به صندلی خود برگشته و گریه سر دادند.

من نیز در این گونه مراسم گریه می‌کنم. زیرا هنگامیکه عزیزی ما را ترک

 می‌کند، گریه کردن بخاطر دلتنگی‌هایمان طبیعی است. ولی غمگین بودن برای

 کسی که مرده است، در واقع عدم ادراک و آگاهی از طبیعت روح می‌باشد. در

 انجیل گفته شده که روح جاودانه است. ولی روح در حقیقت فراتر از جاودانگی

 است. او "هست". زیرا ابدیت محدود به زمان و مکان است و روح فراتر از این

 می‌باشد. روح آزاد است. بنابراین گریه کردن در مراسم تشییع جنازه به خاطر

 روح جدا شده نمی‌باشد، بلکه بخاطر خودمان است.

 


comment نظرات ()