حرفهای دیشب من

دست نوشته(9)
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

دست نوشته(9)

شده تا حالا دلتون از زمین و زمون گرفته باشه؟شده؟

قطعا شده.

شده امیدتون ناامید شده باشه؟

شده حس کنین تو زندگیتون جای یه چی یا یکی کمه؟

تاحالا چیزی رو گم کردین؟متوجه شدین وقتی چیزی گم می

کنیم چقدر بی تابیم؟

دیروز جمعه بود...

پس چرا واسه گم شده ی دلهامون دیگه بی تابی نمی کنیم؟؟؟

چرا؟مگه چی عوض شده؟چی؟

شما بگین؟؟؟؟؟

××××××××××××××××××××

سلام

عذر می خوام اگه بی مقدمه شروع کردم.

قصد داریم مدتی تو دست نوشته ها راجع این موضوع بحث کنیم.

نظرهاتون رو واسم بفرستین.عینا تو مطالب دست نوشته جا میدم تا بقیه هم راجع

 به مطلب یا نظر شما نظرشون رو بدن.

با تشکر

 

 

نظرات خوانندگان

سایه ی عمر : درود بر شما برای منتظران عصر های جمعه حال و هوای خودش

 رادارد.این اولین نظری بود که در وبلاگتان بعد از لینک می گذارم و چه مبارک

 پستی انتظارشاید دیگر چنین حالی دست ندهد.کنون که بر سر و جدیم شعر زیبای

  همیشه در میان هوشنگ ابتهاج را تقدیم می کنم به همه منتظران .التماس دعا ایام

 به کامتان نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان سوی تو می‌دوند هان! ای تو

 همیشه در میان در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان گرد سر تو می‌پرد باز

 سپید کهکشان هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم در این چمن آینه ضمیر من جز تو

 نمی‌دهد نشان ای گل بوستان سرا از پس پرده‌ها درآ بوی تومی‌کشد مرا وقت

 سحر به بوستان ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ای هسته فرو شکسته‌ای

 کاین همه باغ شد روان آه که می‌زند برون از سر و سینه موج خون من چه کنم

 که از درون دست تو می‌کشد کمان پیش وجودت از عدم ، زنده و مرده را چه

 غم ؟ کز نفس تو دم به دم می‌شنویم بوی جان پیش تو جامه در برم نعره زند که

بر دَرم! آمدنت که بنگرم ، گریه نمی‌دهد امان . . .

 ×××××××××××××××××××××

رسول : ترسم که شعر سنگ مزارم این شود او هم جمال یوسف زهرا ندید و رفت یا مهدی ادرکنی

×××××××××××××××××××××××××××××

پرنیان : شاید این جمعه بیاید شاید وقتی این شعر آقاسی رو میشنوم اونم با صدای خودش احساس دلتنگی شدیدی می کنم خبر آمد خبری در راه است سرخوش ان دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید دست افشان پای کوبان می روم بر در سلطان خوبان می روم می روم بار دگر مستم کند بی سر و بی پا و بی دستم کند می روم کز خویشتن بیرون شوم در پی لیلا رخی مجنون شوم هر که نشناسد امام خویش را برکه بسپارد زمام خویش را با همه لحن خوش آوایی ام در به در کوچه تنهاییم ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر نغمه تو از همه پرشورتر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی کاش که همسایه ما می شدی مایه ی آسایه ما می شدی

×××××××××××××××××

 

آبی ترین احساس : چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامد

 چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم نه ؛ ولی

برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی

ادامه نظرات در ادامه مطلب 

 


ادامه نظرات

آبی ترین احساس :  

آرزو هایم زیر انبوهی از خاکستر
هنوز نفس می کشد
هنوز شعله ورند
نسیم مهربانی تو کدام جمعه  می وزد

**********************************

محمد:  گاهی وقت ها فکر می کنیم چون خیلی گرفتاریم به خدا نمی رسیم.
ولی واقعیت اینه چون به خدا نمی رسیم اینقدر گرفتاریم...

اللهم عجل لولیک الفرج

**********************************

 


comment نظرات ()