حرفهای دیشب من

مناجات ...
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠

مناجات ...

 

کمتر از ده روز دیکه مونده به اعلام تحویل سال 1391 هجری شمسی.

آقا چطور بودیم؟؟؟

نکنه ناامیدت کردیم؟نکنه نبودیم و ندیدیم؟

قهری باهامون؟

آقا جون ببخشمون...

ندیدیم...نه اینکه ندیدیم... دیدیم اما پامون سر خورد.

افتادیم.سرمون خورد به سنگ... اما....اما......

بخش دیگه... سری آخر که اومدم جمکرانت یادته؟چی خواستم؟آقا ...

آقا بخدا دیگه روم نمی شه ادامه بدم...

نمی دونم چی بگم.

اقا جون بگو که هنوزم آقامی...بگو که می بخشی؟

 

خدا جون با تو چطور حرفامو بگم؟

بین بد و بدتر حداقل بد که بودم ، نبودم؟؟؟

تو نوکرات ، تک که بودم، نبودم؟؟؟

باشه قبول نبودم.....

اما خدا جون ....

بندت که بودم ، این چی؟نبودم؟؟؟

قبول اینم نبودم.

سر نمازت که حداقل دیگه ایستادم...

هیچی واسه بخشیدنم نمونده باشه ، این که مونده..

خداااااااااااااااااااااااااااااا خداااااااااااااااااااااااااااااااا خدااااااااااااااااااااااااا

بنده ی رو سیاهتم....

ببخشششششششششششششششششششششششم...

دیگه طاقت ندارم.بگو تو هم بخشیدیم؟

می دونم هنوزم دلم پیشت خریدار داره...

منکه ناامید نمی شم.

صدای اذون از مسجد محل داره میاد.خدا جون  ببخشم...

به حق و کرمت یا ارحم الراحمین....

اللهم صل علی محمّد و آل محمّد

 


comment نظرات ()