حرفهای دیشب من

کلام زنده – جلد اول – فصل سی و شش – سرزمین عجایب عشق
نویسنده : سلمان کیانی - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠

خدایا کمکم کن!



ربازارتارز در کتاب بیگانه ای در لب رودخانه با پدارزاسک چنین می‌گوید:

« آنگاه که خدا بهر کاری خواستار تو باشد، کاری از تو ساخته نیست. او ترا به

 هر وسیله ای به سوی خودش می‌کشاند؛ بی آنکه خودت بدانی. خواه به واسطه

 قلب زنی باشد یا کودکی، برای او تفاوتی ندارد. »

کودکی سه ساله در وضعیتی ناگوار گرفتار شد. او روی شکم بر روی دو

 صندلی دراز کشیده و پاهایش را آویزان کرده بود، اما چون نمی‌توانست فاصله

 زمین را با پاهایش ببیند، می‌ترسید دستش را رها کرده و این چند سانتیمتر

 باقیمانده را تا زمین سر بخورد.

پدر که قیل و قال پسرش را برروی صندلی می‌دید، اول فکر کرد شاید طفل به

 صندلی چسبیده. اما بعد به اصل موضوع پی برد. پسر بچه دائم می‌گفت، « خدایا

 کمکم کن! » پدر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. این مشکل که برای پدر تا

 این حد پیش پا افتاده بود، از نظر طفل شایسته مداخله خداوند بود.

ولی پدر متوجه شد که خودش هم بارها به حال خود سوگواری کرده و به قدری

 ترسیده که نتوانسته خود را رها کند. به راستی چند بار این ماجرا تکرار شده که

 مردم به جای آموختن درس لازم، از خدا خواسته اند تا برای رفع اشکال یا مانع

 مداخله کند؟ عشق پدر به پسرش فرصتی را فراهم کرده بود تا او خود را بهتر

 بشناسد. با تمام اینها ماهانتا همیشه حاضر است تا عشق و حمایت خود را به هر

 کسی که عاشق اوست نثار کند.

 


comment نظرات ()