متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!

 

  متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!

روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق!روستایی

 برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می‌کنند. آنان دو روز و دو شب را

 در مزرعه ی خانواده‌ای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند.

 در نیمه‌های راه پدر از فرزند پرسید: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟

- خیلی خوب بود پدر.

- پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟
- بله پدر، دیدم...

- بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟

- من دیدم که:

ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند.. ما استخری داریم

 که تا نیمه‌های باغمان طول دارد و آنان برکه‌ای دارند که پایانی ندارد، ما

 فانوسهای باغمان را از خارج وارد کرده‌ایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند.

 ایوان ما تا حیاط جلوی خانه‌مان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا افق گسترده

 است......

ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می‌کنیم، اما آنها کشتزارهایی دارند

 که انتهای آنان دیده نمی‌شود. ما پیشخدمتهایی داریم که به ما خدمت می‌کنند، اما

 آنها خود به دیگران خدمت می‌کنند. ما غذای مصرفی‌مان را خریداری می‌کنیم،

 اما آنها غذایشان را خود تولید می‌کنند. ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم

 تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.

آن پسر همچنان سخن می‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن

 نداشت. پسر سپس افزود:

متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم

/ 5 نظر / 47 بازدید
پرستو

داستان خیلی قشنگیه قبلا خونده بودم به هر مهم اینه که ادم ها چطور به زندگی نگاه کنن. در ضمن وبلاگت هر روز رو به پیشرفته

خیلی خوب

فائزه سادات

عالی بود [دست]

k2

قشنگ بود

meysam

قشنگ بود ادما به خاطر مادیات معنویاتو از دست میدن و به خاطر معنویات مادیاتو تعادل بین این دوتا میشه زنگی کردن [گل]