دیوانه ز دیوانه خوشش می آید...

دیوانه ز دیوانه خوشش می آید...

دیریست غریبه ای مرا می پاید،

عاشق شده بر دو چشم مستم شاید،

امروز دلم حقیقتی را فهمید

دیوانه ز دیوانه خوشش می آید...

/ 1 نظر / 29 بازدید
الهامه

سلام يك شب مجنون نمازش را شكست،بي وضو در كوچه ليلا نشست،عشق آن شب مست مستش كرده بود،فارغ از جام الستش كرده بود،گفت يارب از چه خارم كرده اي،بر صليب عشق دارم كرده اي،مرد اين بازيچه ديگر نيستم اين تو و ليلاي تو،من نيستم،گفت:اي ديوانه ليلايت منم،در رگت پيدا و پنهانت منم،سالها با عشق ليلا ساختي،من كنارت بودم نشناختي.